خداااا
خــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــا کـــــــــــی بــــــــــه دادم
مــــــــــیـــــــــــرسی ؟ ..............................

یه دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــادلـــــــــــــــم گرفتـــــــــــــــــــــــه
خــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــا کـــــــــــی بــــــــــه دادم
مــــــــــیـــــــــــرسی ؟ ..............................

یه دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــادلـــــــــــــــم گرفتـــــــــــــــــــــــه
ببارباران که دلتنگم...

مثال مرده بیرنگم...
ببارباران کمی آرام....
که پاییزهمصدایم شد..
که دلتنگی وتنهایی...
رفیق باوفایم شد....
ببارباران.....
بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را
که دردکمتری دارداگربادست توباشد
ببارباران......
که تااوج نخفتنها مدام باریدم ازیادش
ببارباران.......
درخت وبرگ خوابیدن
اتاقی.یاس وحشی.کوچه هاروزهاست خشکیدن
ببارباران جماعت عشق راکشتن
کلاغابوته ی سبزوفارابی صداخوردن...
ولی باران توبامن بی وفایی....
توهم تاخانه ی همسایه میباری وتامن
میشوی یک ابرتوخالی...
ببارباران...
که تنهاییم .........
من نشانی ازتوندارم امانشانی ام رابرای تومینویسم
درعصرهای انتظاربه حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت راپیداکن وواردکوچه پس کوچه های
تنهایی شو!کلبه ی غریبی ام راپیداکن .............
کناربیدمجنون خزان زده وکنارمرداب آرزوهای زندگی ام
درکلبه رابازکن وبه سراغ بغض خیس پنجره برو !
حریرغمش راکناربزن مرا میابی.........منتظرتم
ومن كوچكترازآنم كه خيس شوم............

رقص پلكهايت رازيسته ام من كه
تمام رودهاي جهان دردلم شعله ورند
راستي تادرياچقدرفاصله است؟
به تورسيدن كم آرزويي نيست دلبركم

شب........
دلبركم بگذرشب
همچنان قصه ي كوتاهي
دستانم راتكرارشود!!!

بي تو
بي تو
درازدحام سايه ها
آسمان غربت شعرهايم را
ميباريد
وشب بي روزن
آنچنان بودكه
پشت پرچينهاي پاييز
چليپهاي ناشناس
عشق رازمزمه ميكرد..

ای کسانی که ماموردفن من هستید...هرگاه من مردم مرادر
تابوت سیاهی بگذاریدتاهمگان بدانندکه جزسیاهی دردنیا
چیزی ندیده ام.............................................
چشمانم راباز بگذاریدتا بدانند که هنوزچشم انتظارم.....
دهانم دهانم رابازبگذاریدتاباورکنندکه هنوزناگفتنی ها دارم
دستانم دستانم رابازبگذاریدتاببینیدکه چیزی باخودنبرده ام
درتابوت رابازبگذاریدتا شایدکه بیایدآنگاه صلیبی ازیخ بر
سرمزارم بگذارید بااولین طلوع خورشید آب گشته برخاکم
بگرید شمانگرییددیگران نگریندهیچ کس نماند..............
همه برویدتنها بودم میخواهم تنها بمانم........................

نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟
نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟
از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟
هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟
خستهء من نیمه جانی داشت
احوالش چه شد؟
دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی.
پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست.
نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم
من به دنبال تو همچون کودکی هستم.***
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست
لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگیست که
مبادا دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد.
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دَم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...

دنیا را بد ساخته اند،
کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد
کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نداری
امّا کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،
به رسم آیین زندگانی به هم نمی رسند.
واین رنج است
زندگی یعنی این.
(دکتر علی شریعتی)
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني
تورا با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه ي ابي ي احساس
تورا از بين گلهايي که در تنهايي ام رويدند . با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي.........................
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها
براي ديدن زيباي آن چشم. تورا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم
اين بود آخرين حرفت و رفتي
و من بد از عبور تلخه غمگينت
چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا؟
شايد خطا کردم و تو بي ان که فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا ؟
تا کي؟
براي چه؟
ولي رفتي
و بد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بد از رفتنت رسمه نوازش در غمي خاکستري گم شد

زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست...
یه سارشروع به خواندن کردامامردنشنید
فریادبرآوردخدایابامن حرف بزن........
آذرخش درآسمان غریدامامرداعتنایی نکرد
مردبه اطراف خودنگاه کردوگفت پس توکجایی
بگذارتوراببینم ستاره ای درخشیدامامردندید
مردفریادکشیدخدایایک معجزه به من نشان بده
کودکی متولد شدوامامردبازتوجهی نکرد.......
مرددرنهایت یاس فریادزدخدایاخودت رابه من
نشان بده وبگذارتوراببینم....ازتوخواهش میکنم
پروانه ای روی دست مردنشست واوپروانه رابراند
وبه راهش ادامه داد........................
كساني راباوركن كه به دنبال حقيقت هستن
وبه كساني شك كن كه ميگن حقيقت روپيداكردن
بهتره موردنفرت باشي براي اون چيزي كه هستي
تااينكه دوست داشته بشي به خاطرچيزي كه نيست
وقتی که وفاقصه ی برف یه تابستان است
ومحبت گل نایابیست به چه کسی بایدگفت
باتوخوشبخت ترین انسانم..............
چشمان ساکتت انکارهم نکرد
خشکید مثل گل دروادی عطش
گرمای عشق توشدسردسردسرد
باورنمیکنم ازیادرفته است
آن کس که ساده شدازخاطرتوطرد
نفرین من به عشق این تکیه گاه سست
این خالی حقیرپاییزی است وزرد
دیگرنمیشودقلبم اسیرتو
رفتم توهم برودنبال من نگرد